خرید بک لینک

نميدانم روزي که به تو بربخورم عکس العملم چه خواهد بود!
شايد مثل تمام فيلم هاي درام و غمگينِ عاشقانه
شوکه شوم و به چشمانت خيره
بغضم را قورت دهم و بريده بريده سلام کنم...!
يا مثل آن عشاق که بعداز سالها فراق يار را مي يابند و محکم درآغوشش مي کشند...!
يا شايد هم خيلي معمولي مثل تمام مردم اين شهر بي تفاوت از کنار هم عبور کنيم...
نميدانم اصلا کجا قرار است به هم بربخوريم؟
کِی قرار است!؟
اصلا قرار است به هم بربخوريم يا نه؟
اینها مهم نيست
فقط
خداکند ببينمت
معمولي
اتفاقي!

برچسب: نویسنده: حدیث احمدپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 3:48

ما ميتوانيم خيلي چيزها به آدماي اطرافمون هديه كنيممثل عشق ، لذات و محبت...اما لياقت داشتن اينها رو ...ما نميتونيم بهشون بديم...

برچسب: نویسنده: حدیث احمدپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 3:48

هر شب
خيال ميكنم دارمَت...
كنارِ خودم...
برايت چاى ميريزم و
شروع ميكنم از روزمرگى هايم سخن گفتن
هر روز
چشم باز ميكنم
چاىِ يخ كرده ات را سر ميكشم
و با نداشتنت خيلى منطقى كنار مى آيم
اين زندگىِ منِ بعد از توست

برچسب: نویسنده: حدیث احمدپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 3:48

بچه كه بودمهروقت مامان بابام دعواشون ميشد،سريع ميدوييدم ميرفتم بغل مامانم ميشستم،درگوشش ميگفتم توهيچي نگيا!جواب نده اصلا!بذار بابا اروم شهنگام ميكرد ميگفت نترس!بابام بد نبودا!فقط عصبي بود!هميشه تا داد ميزد زود ميرفتم ظرفو ليواناي بغل دستشو جمع ميكردم كه يوقت پرتشون نكنه و بشكنن!بابا بد نبودا!فقط عصبي بود!از همونجاها بود كه به صداي بلند فوبيا پيداكردم!مثلا توو خيابون اگر دونفر داشتند باهم دعواميكردند و دادميزدند استرس ميگرفتمو سريع دست مامانمو ميگرفتم اونم ميگفت نترس به ماكاري ندارند!يادمه ازهمون روزا بود كه مامانم از بابادلسرد شد!دلسرد شد وقتي ديد چقدر من از دادش تنم لرزيده!دلسردشد وقتي ديد هميشه بايد سكوت كنه تا بابا خالي شه !ازهمونجاها زندگيمون ديگه اهنگِ روزاي تلخو زد!از اونجايي كه بابا تا كليد مينداخت مامان خودشو ميزد به خواب!يا ترس ميفتاد تو تنش كه الان باز دعواس!حالا براي همينه كه بهت ميگم سر من داد نزن!از دستم ناراحت ميشي،عصبي ميشي با من حرف بزن ولي سرم داد نزن!من دستام زود ميلرزن!قلبم زود تپش ميگيره در حدي كه ميخواد از سينم دراد!من زود ياد بچگيام ميفتم!ياد ترسا و سكوتاي مادرم!من ميترسم از شبيه مادرم شدنازاينكه يروز مثل اون بخاطر داداي تو و ترسي كه توو وجودم ميندازي ازت سرد شمپس سر من داد نكش!با من فقط حرف بزنمن دستام زود ميلرزن!

برچسب: نویسنده: حدیث احمدپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 3:48

دل پیش کسی باشد 

و وصلش نتوانی
لعنت به من و زندگی و
عشق و جوانی...

R

برچسب: نویسنده: حدیث احمدپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 3:48

❤R❤

هوسِ تو را دارم
که دیوانه ام کنی
با خواندنِ یک شعر،
که مَستم کنی با استکانی چای،
که خوشبختم کنی با
یک بوسه ی بی هوا!

فلسفه نبافم...
هوسِ زندگی کرده ام با تو!

بگو...
کنارَت دقیقا کجاست؟!
که زندگی آنجا معنا میگیرد!
هوسِ کنار تو بودن دارم!

برچسب: نویسنده: حدیث احمدپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 3:48

از يك جايى به بعد

خودَت "اضافى" بودن در رابطه را احساس ميكنى!
گاهى زمين و زمان دست به دست هم ميدهند
تا حالى ات كنند،
كه ببين "فلانى"
از اين جا به بعد،
بود و نبودِ تو
فرقى به حالِ مخاطبت ندارد كه ندارد!
بودنت فقط
روز به روز تو را كوچك و كوچكتر ميكند
"ماندن" خوب است
"جنگيدن" عاليست
"ساختن" فوق العاده ست
اما "غرور" ات از همه ى اينها مهم تر است!

برچسب: نویسنده: حدیث احمدپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 3:48

دوریِ مان برای تو نمی دانم چگونه می گذرد ؛ اما برای من ...نمیتوانی حتی تصورش را هم کنی ...مثلِ بُغضی که نِمیشِکَنَد ...  

برچسب: نویسنده: حدیث احمدپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 3:48

بیشترین افسوسِ زندگی ام را زمانی خوردم که فهمیدم؛"آدم ها خیلی ها را دوست دارنداما فقط عاشقِ یک نفر میشوند"تو برای منهمان "یک نفر" بودیو من برای تویکی از آن "خیلی ها" ...!  

برچسب: نویسنده: حدیث احمدپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 3:48

ادم وقتی از یه دوست داشتن یه طرفه میاد بیروندیگه هیج وقت اون ادم قوی قبل از دوست داشتن نمیشه....دیگه نمیتونه رو جفت زانوهاش بلند شه سرشو بالا بگیره و به دل خودش و انتخابش افتخار کنه....ادم وقتی تمام دلشو میزاره برای یک دوست داشتن یک طرفه....دیگه تا اخر عمرش هرجایی که دلش خواست نمی ایسته و به ضربانش گوش بده....وقتی یکی و باهمه ی وجودت میخوای و اون باهمه ی وجودش نمیخواد....ینی انقدر با این انتخاب کردنت گند زدی که تا اخر عمرت باید هی دلتو تنبیه کنی و هی روتو از عقلت برگردونی که جوابشو ندی.....تا اخر عمرت لحظه به لحظه ش باید شرمنده ی خودت باشی که چرا وارد همچین رابطه ای شدی....و بدتر از اون, این رابطه رو ادامه دادی....من که میدونم....دیگه هیچوقت نمیشه رو اون دل حساب کنی...!

برچسب: نویسنده: حدیث احمدپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 3:48

صفحه بندی